تبليغاتX
×.×.× ستاره تنها ×.×.×
دوست خوب داشتن بهتر از تنهایی و تنهایی بهتر از با هر کس بودن است

 

ستایش آن خدایی را که او را می خوانم و او مرا اجابت می کند

هرچند وقتی او مرا می خواند،کاهلی می کنم.

ستایش آن خدایی را که برای هر حاجتی،هرگاه او را ندا کردم

و برای راز و نیاز با او خلوت کردم

بدون هیچ واسطه ای حاجتم را روا می سازد.

 

ستایش آن خدایی را که با من کمال دوستی را ادا فرمود

با آن که از من بی نیاز بود

و سپاس خدایی را که از خطا و گناهانم با بردباری گذشت ،

گویی که گناهی از من سرنزده است.

پس خدای من

محبوب ترین موجود،نزد من است

و به حمد و ستایش سزاوارترین ِ همه ی عالم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط بهار | 

 

وقتی سکوت تک تک نرده های دیوار خانه ام را فرا گرفت و

هیاهوی درونم در پیچک مرموز شبهای تنهاییم درهم تنیده شد 

هیچ کسی نبود که مرا در یابد

وقتی قطره های باران بر گونهای می چکید و

با اشکهایم در هم می آمیخت

هیچ کسی نبود که اشکهیم را از بارن باک کند

بوی خیسی باران زدگی

بوی عطر تنت

بوی شور و مستی دیدنت

و نبودی که باریدنم را ببینی چه بی وقفه بود

هنوزم پنجره اطاقم خیس است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط بهار | 
 

یکی ...
همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...
ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!!
میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ...
دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟
ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ...
وسعت عشق من به تو هم یکیه ...
پس اینو بدون از الان و تا همیشه : یکی دوستت دارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط بهار | 

 

 

خدايا شاهد تنهايي ام باش

 بين غم ها تنها ناجي ام باش

پر پرواز من ديريست بسته

 تو بگشا و در آزادي ام باش

اسير موج هاي تند خشمم

 تو آرام دل دريايي ام باش

دل خسته خريداري نداره

تو خواهان صفاي ذاتي ام باش

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط بهار | 

 

عشق می آید وبا بالهای عظیم گسترده ی پر جاذبه و لطیفش ،انسان رامثل پر کاهی ،از خود،از زمین ،واز زندگی پوشالی جدا می کند ومی برد.

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط بهار | 
همیشه با تو خواهم ماند
پس بگذار برای تو شعری عاشقانه بخوانم

تا تواني رفع غم از خاطر غمناك كن در جهان گرياندن اسان است


اشكي پاك كن

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط بهار | 

زندگی همچون بادکنکی در دستان کودکی است

که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد

***

اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند

 بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز

***

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط بهار | 
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط بهار | 

 

ما هرگز تنها نبوده ونیستیم

برای درک این که ما تنها نیستیم باید به ژرفای تنهایی فرو برویم 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط بهار | 

    

 

 جوانی عاشق کنار چشمه راه بر معشوقه خویش بست و زبان به شکوه گشود . دختر گفت : هنوز عشق تو بر من ثابت نشده ؟!

جوان گفت : حکم آنچه تو فرمایی ...

دختر تپه کنار روستا را نشان داد و گفت : اگر طالب منی ، پیراهن از تن بیرون ار و از بالای تپه پر از تیغ تا به پایین غلت زنان بیا ...

جوان بی درنگ چنین کرد.

وقتی با تن خونین ، کنار معشوق روی زمین افتاد ،دلبر پشیمان از کار خویش ، سر عاشق را به دامن گرفت و در حالکه گریه می کرد با دستان ظریفش تیغ ها را از بدنش بیرون می آورد . عاشق هم گریست.

معشوق گفت : به سبب ظلم من می گریی؟

جوان پاسخ داد : نه ، برای خویش می گریم که چرا تیغ بیشتری در بدنم فرو نرفت ، تا کمی بیشتر دستان مهربانت را روی بدنم احساس نمایم... 

 

    

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط بهار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
سایت بلاگفا
سایت یاهو
سایت گوگل
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
تقدیم به همه ی زندگیم
خدانگهدار عزیزم دارم میرم
آخرین غروب-مهربان
دلنوشته ها
ناگفته های دل - انتظار...
تنهاترین عاشق
من و تو با هم
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
دفتر عشق
دل نوشته های پسر آریایی
برکه ای پر از آب زلال
آسمون عاشقی
اون خودش میخواست بره
همیشه باران
عاشقونه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

*
*
*
*